چه ساده ام !
و از صداقت سرشار ... !
اما ...
دنیا پر از ریا و دروغ ! و مرا نیز اینگونه می خواهد ...
امروز بر سادگی خود گریستم ... و یا نه ... خندیدم !
وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ، دل دیگری را رنجاندم ...
آیا گناه از من بود که بی ریا بودم ؟ ... یا نه ... !
یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند ...
چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را ... می گریزم و خود را تنها می یابم .
در تنهائی غرق سکوت می شوم ...
سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد و چه زجر آور است فریادی که در درون سینه ام حبس شده است ...
در این لحظه دست مهربانی را بر شانه های نحیفم که از ترس می لرزند احساس می کنم ...
سرم را بلند می کنم تا او را ببینم ...
اما ...
کسی را نمی یابم ! ...
به جستجویش می روم ...
نه کسی نیست ! ...
اما ...
عطر حضورش هنوز مرا معطر کرده ...
در جایی از درونم زمزمه ای می شنوم ...
" تو باید مرا در درونت بجویی ... "
و من او را چه زیبا می یابم ...
در جایی پنهان در قلبم ...
احساسش می کنم و مرا آرامشی ژرف فرا می گیرد . نیرو می گیرم ...
و از این نیرو بر می خیزم ...
از او مدد می خواهم تا به همگان ثابت کنم هنوز راستی و درستی ارزشمند است .
هنوز دلهائی پاک هستند که برای صداقت و ساده دلی می تپند ...