برايت بارها بايد بگويم ،كه جاري شدي همچون خون دررگهاي من
كه ازمن ساختي بارديگر مجنون شايد….
ازشكوه عشق خانمانسوزبرايت بارها بايد، قسمها ياد كرد
برايت بارها بايد سرسجده فرودآورد شايد….
زدست تو به تاريكي كوهستان غم بايد سفركرد
بدنبال تو تا خورشيد بايد رفت،شايد….
نمي دانم كه درجاي نگين تاج زرين كلاهت جاي مي گيرم
ويا درزير پاهاي تو بي رحمانه مي ميرم،شايد….
نمي دانم كه بعداز سالهاي سخت ودشوار
كه بعدازروزهاي گرم وشيرين،زمان مردنم ….!؟
زمان مردنم،آيا درآغوش توجانم راخدا گيرد؟
ويا اين آرزو درنطفه مي ميرد،شايد….
از آقای مسعود فردمنش که خیلی عالی میخونه